جمعه
19
شهریور
1389
نرم افزار قانون همراه مورد استفاده وكلا
نام کاربری رمزعبور رمزعبور خود را فراموش کردید؟ نام کاربری خود را فراموش کردید؟ ایجاد یک حساب کاربری
Personalize

به روز رسانی قانون همراه

به روز رسانی قانون همراهنسخه جدید قانون همراه با پشتیبانی از گوشی های لمسی و امکانات جدید آماده به روز رسانی است.

به زودي ...

صفحه اصلی > بانک مقالات حقوقی > حقوق اسلامی >

روش شناسى فقه و حقوق

قوانین 

روش شناسى فقه و حقوق

مباحث و گزاره‏هاى روش‏شناسى در فقه و حقوق
1 - عقل گرایى
2 - حس‏گرایى
3 - جایگاه یقین، ظن و شك
4 - روش تفسیر متون
از مباحث بسیار مهم دیگرى كه لازم است فقه و حقوق از آن جهت نیز با هم سنجیده شوند و نكات اشتراك و افتراق هر یك به دست آید، بررسى مسائلى است كه در روش‏شناسى این دو علم وجود دارد. مباحث روش‏شناسى هر علم بخشى از مطالبى است كه در فلسفه آن علم مى‏تواند مورد تحقیق قرار گیرد و به دلیل آن‏كه مباحث فلسفه فقه عموماً و فلسفه حقوق در زمینه‏هایى داراى نارسایى‏هایى است و آن‏چنان منقح و مبین و دسته‏بندى شده نیست، در نتیجه بحث در مورد آن‏ها چندان آسان نیست چه برسد به این‏كه بتوان كار تطبیقى و مقایسه‏اى انجام داد.
مباحث روش‏شناسى فقه در میان بسیارى از علوم دیگر، چون اصول فقه و كلام، رجال و درایه پراكنده است كه جمع‏آورى و تنقیح و تبویب آن‏ها نقش بسیار مهمى در رشد و بارورى علم فقه خواهدداشت، مخصوصاً اگر این روش‏ها با شیوه استنباط و قانون‏گذارى در حقوق مقایسه شود ثمرات بیش‏ترى را به بار خواهد آورد. نگارنده معتقد است بخش عظیمى از مشكلات و كاستى‏هایى كه هم اكنون در فقه دیده مى‏شود به مشخص و مبین نبودن موضوعاتى مربوط است كه در روش‏شناسى علوم مورد توجه است و در فقه مورد كم‏توجهى و بى‏مهرى قرار گرفته‏است.
در این‏جا ابتدائاً روش‏هاى استنباط و قانون‏گذارى در هر یك از این دو علم مقایسه مى‏شود و در آخر به‏صورت یك جمع‏بندى نكاتى به دست خواننده خواهیم داد، هر چند كه مجموع این مباحث گوشه كوچكى است از آن‏چه باید انجام شود.
در فقه و حقوق روش‏هایى كه مورد استفاده قرار مى‏گیرند مجموعاً دو هدف اساسى را دنبال مى‏كنند:
الف - استنباط حكم و قانون بدون وجود متن و یا استفاده از آن؛
ب - تفسیر یك متن.
تفسیر قانون در فقه و حقوق اهداف متعددى دارد همانند:
1 - رفع ابهام و اجمال و فهم صحیح‏تر از متن؛
2 - تطبیق آن به موارد مشابه؛
3 - تطبیق موارد مختلف به متن؛
4 - تنقیح مناط قطعى یا ظنى براى تسرى به موارد دیگر و... .در حقوق گرچه آن دو هدف اساسى همیشه مد نظر هستند، ولى هر یك از آن دو هدف، روش‏ها و ابزار مخصوص به خود دارد. در حقوق رومى - ژرمنى زمانى بود كه به دلیل وجود یك سرى متون از قبل مشخص شده قانون‏گذار باید با مراجعه به آن متون حكم موارد مشابه را به دست آورد؛ یعنى هم استنباط جدید از متن كند و هم با روش‏هایى رفع ابهام و اجمال را از متن بنماید، لذا ممكن بود روش‏هایى كه به كار گرفته مى‏شود مشابه باشد و آن به دلیل وجود كدهاى ناپلئونى در نزد مكتبى به نام «مكتب مقدس شمردن نصوص» یا «مدرسة تقدیس النص» بود كه تخطى از آن نصوص نمى‏شد و موارد مستحدثه و مورد نیاز بر آن كدها و نصوص تطبیق مى‏گردید، اما در فقه عملیاتى به نام استنباط به دست فقیه انجام مى‏شود كه اجتهاد نام دارد و آن را این چنین تعریف كرده‏اند:
به كار بردن تمام سعى و توان براى به دست آوردن ظن به حكم شرعى.
به دلیل اشكال‏هایى كه بعضى از متأخرین به این تعریف دارند گروهى دیگر اجتهاد را به «ملكه‏اى كه شخص مجتهد با آن، توان استنباط حكم شرعى را پیدا مى‏كند» تعریف كرده‏اند. و گروهى دیگر چنین گفته‏اند:
تحصیل حجت براى حكم شرعى بالفعل یعنى با عمل و استنباط.
در هر صورت اجتهاد یافتن حكم شرعى است. بررسى مبانى اجتهاد و ابزار و شیوه‏هاى آن و تأثیرات علوم مختلف بر آن و نقش پیش‏فرض‏هاى مجتهد بخشى از روش‏شناسى فقه است. مكتب حقوقى امامیه به دلیل این‏كه قانون‏گذارى را حق خدا و رسول خدا مى‏داند، لذا تمام این عملیات استنباط را كارى در راه كشف حكم شرعى مى‏داند نه وضع آن؛ یعنى همان‏جایى كه پاى عقل را نیز به وسط مى‏كشد با قاعده ملازمه مى‏خواهد جنبه الهى و شرعى آن را نیز درست كند.
بنابراین از دیدگاه فقه امامیه اجتهاد بیش‏تر شبیه تفسیر به معناى اعم آن است‏و این به دلیل داشتن نصوص مقدسى است كه فقیه باید آن نصوص را بفهمد و بر موارد جدید منطبق كند. تعدى از نص در این مكتب جز در موارد خاصى پذیرفته نشده‏است كه آن هم باید مورد تأیید شارع باشد، مانند موارد قیاس اولویت، قیاس منصوص العله و تنقیح مناط قطعى، آن هم در معاملات نه عبادات.
تعریف اجتهاد در بین اهل‏سنت اعم از تفسیر نصوص و اجتهاد به رأى در مقابل نص است و این همان معنایى است كه با رد آن از طرف بعضى از علماى امامیه‏ این تصور پیش آمده‏است كه مكتب فقهى امامیه اجتهاد را به طور كلى رد كرده‏است. كارى كه در مكتب اهل‏سنت انجام مى‏شود بیش‏تر وضع حكم شرعى است نه استنباط و كشف. جداى از اختلافات ریز و درشتى كه در بین مكاتب و مذاهب فقهى وجود دارد مجموعاً مى‏توان گفت كه:
1 - در فقه نیز مانند حقوق، روش‏هایى براى وضع قانون بدون داشتن متون مقدس وجود دارد؛
2 - در هردو علم روش‏هایى نیز براى وضع‏قانون به‏كمك متون مقدس وجوددارد؛
3 - روش‏هایى نیز براى رفع ابهام و اجمال و تفسیر به معناى اخص در هر دو علم یافت مى‏شود.
در ادامه بحث به ذكر برخى از این روش‏ها و بیان نقاط اشتراك و افتراق آن‏ها مى‏پردازیم.مباحث و گزاره‏هاى روش‏شناسى در فقه و حقوق
درباره روش‏شناسى در فقه در سه سطح مى‏توان سخن گفت:
1 - معرفت شناسانه؛ یعنى مباحث فلسفى عام در مورد عقل و حس و یقین و اطمینان و ظن و ... .
2 - منطقى؛ كه در در دو بخش منطق صورى و بایایى مى‏توانند در روش‏شناسى فقه مفید باشند.
3 - بخشى از مباحث فلسفه فقه كه مى‏توان در آن مباحثى از فلسفه علم را مطرح كرد، گرچه همان‏طور كه گفته شد بخشى از مباحث فلسفه حقوق در علومى مانند اصول فقه، تفسیر، رجال، درایه، زبان‏شناسى و معناشناسى مطرح شده‏است.
هر كدام از موارد فوق نیز به نوبه خود به عناوین و موضوعات جزئى‏ترى تقسیم مى‏شود كه توضیح و تبیین و مقایسه هر یك از آن‏ها در فقه و حقوق، امرى بسیار لازم است ولى ما براى رعایت اختصار تنها به ذكر و مقایسه برخى از این مباحث اكتفا مى‏كنیم.
1 - عقل گرایى
اگر قبول كنیم كه كلیه حوادث جهان به هم مرتبطاند و یا لااقل هر حادثه‏اى در جهان در شبكه‏اى از حوادث مرتبط به هم احاطه شده‏است - كه این خود از مباحث روش‏شناسى علوم تاریخى است - حقوق از علومى بوده‏است كه به صورت مستقیم و غیر مستقیم از حوادث جهان بیرونى خود مصون نمانده‏است. بروز مكاتب عقل‏گرایان و حس‏گرایان در مغرب زمین موجب شد این مكاتب اثرهاى فراوانى در حقوق بگذارند و مكاتب حقوقى متعددى به وجود آوردند.(7) توجه به عقل بیش‏تر درمكاتب حقوق طبیعى مطرح است و «پرلمان» این جایگاه را بسیار زیبا براى عقل ترسیم كرده است:
مفهوم عقل در حقوق همواره مورد توجه بوده و همان‏طور كه مى‏دانیم مبناى بر كرسى نشاندن حقوق طبیعى قرار گرفته‏است. در این معنا حقوق طبیعى، حقوقى جاودانه و تغیر ناپذیر و گزارش‏گر عقل است و در برابر قانون اثباتى تحققى‏1 یعنى بیان‏گر اراده خود رأیانه قوه مقننه مى‏نشیند. از این‏روست كه «دوما» در رساله خود (قوانین مدنى با توجه به نظم طبیعى آن‏ها 1694 - 1689م.) قواعد حقوق طبیعى را به عنوان «قواعدى كه خداوند خود مقرر داشته و در پرتو عقل آن‏ها را به بشر تعلیم داده‏است»، تعریف مى‏كند.(8)
عقل داراى معانى متعدد است، ولى با توجه به استفاده از آن در مكتب حقوق طبیعى شاید معنایى مساوى با ادراك داشته‏باشد؛ به این معنا كه خیر و شر، راست و دروغ و صحیح و ناصحیحى در خارج از ذهن وجود دارد كه به كمك عقل درك مى‏شوند؛ یعنى ادراك قواعد عام و تغییر ناپذیر به صورت یك استنتاج عقلى و بهره‏گیرى از عقل عملى در مقابر عقل نظرى.(9) اما در فقه گرچه در بخش منابع فقه و حقوق از عقل سخن گفتیم ولى با توجه به تعبیر امامیه از منابع (كه بدان اطلاق ادله مى‏كنند) معلوم مى‏شود كه چرا عقل را به‏عنوان یك روش استنباط در فقه آورده‏ایم.
مكتب عقلیون در فقه، همان استفاده‏اى از عقل (به معناى ادراك) مى‏كنند كه در دیگر مكاتب حقوقى متداول است و فرق آن در این دو علم عدم التزام حقوق به ملازمه بین حكم شرع و عقل است. بنابراین عقل كه در عداد منابع فقه اسلامى قلمداد شده‏است در مواردى كه از دریچه حسن و قبح عقلى بدان توجه مى‏شود بیش‏تر به یك روش ادراك توسط ذهن مى‏ماند تا یك منبع مستقل.
این یك مفهوم از عقل است كه كاربرد آن در فقه وحقوق تا اندازه‏اى بیان شد، اما مفهومى دیگر نیز از عقل در روش‏شناسى حقوق بیان شده است كه درباره آن گفته‏اند:
نظریه‏پردازان جدید در برابر قانون طبیعى كه خاستگاه الهى دارد و در عین حال میان مردم به عنوان موجودات داراى عقل، مشترك است مفهومى جدید از عقل را قرار مى‏دهند. این مفهوم زیربناى فرضیه عقلانیت قانون‏گذار است. این فرضیه روش‏شناسانه كه مبناى تفسیر قانون است، معتقد است كه قانون‏گذار با زبانى كه به كار مى‏برد آشناست و عارف به نظامى است، كه قانونش در حیطه آن قرار مى‏گیرد، این قانون‏گذار كه درصدد حفظ هم‏آهنگى نظام است كار بیهوده نمى‏كند و وسایل را با اهداف دم‏ساز مى‏كند و در قالب مرجحات پذیرفته شده به استدلال مى‏پردازد و از روش‏هاى وحدت ملاك، قیاس بالاولویه و مفهوم مخالف بهره مى‏گیرد در عین حال فرض بر این نیست كه وى تعدادى از قواعد حقوقى عام و تغییرناپذیر را تصدیق مى‏كند.
معنایى كه از عقل ابتدائاً بیان شد معنایى بود كه عقل‏گرایان و طرف‏داران مكتب حقوق طبیعى از آن اراده مى‏كردند.
امّا اگر از عقل، عقلانیت قانون‏گذار منظور باشد به نظر مى‏رسد این نحوه استفاده از عقل در حقوق و فقه جداى از اختلافات جزئى، امرى عام و مقبول همه مكاتب باشد. هم‏چنان‏كه كه فرضاً یك قاضى هنگام تطبیق قانون با مورد خارجى یا مواجه شدن با خلأ قانونى سعى مى‏كند به نتایجى خلاف اهداف قانون‏گذار نرسد. این نحوه نگرش به عقل در مكاتب فقهى اسلام براى وضع قانون در مرحله استنباط و تفسیر متون قانونى و فقهى به هنگام اجرا، امرى متداول و رایج است، حتى مكاتب اخبارى و ظاهریه نیز از این شیوه كاربردى عقل طرف‏دارى مى‏كنند، گرچه از مسائلى مثل تنقیح مناط قطعى توسط عقل پرهیز مى‏نمایند.(11) در عین حال اگر چه طریقه استفاده فوق از عقل در فقه و حقوق مشترك است، ولى وجود برخى از خصیصه‏ها و ویژگى‏ها در فقه ما را از این‏كه قائل به اشتراك در یك سطح گسترده شویم باز مى‏دارد. برخى از این خصیصه‏ها عبارت‏اند از:
الف - توجه و عنایت زیاد به متون مقدس كتاب و سنت و ارزش بالاى آن‏ها؛
ب - نبودن وجوه مشترك گسترده میان اخبارى‏ها و اصولى‏ها در فقه امامیه و ظاهریه و غیر آن در مكتب اهل‏سنت، در استفاده از عقل؛
ج - كیفیت انتساب حكم مستنبط به روش عقلى به خداوند و شرعى كردن آن‏هاو... .
2 - حس‏گرایى
همان‏طور كه در معناى اول از عقل بیان كردیم منظور از عقل، ادراك بود، آن‏هم ادراك چیزى كه در ماوراى ذهن و طبیعت محسوس قرار دارد.
از مباحثى كه در مبانى حقوق مطرح كردیم روشن شد كه حقوق از تحولات خارجى مصون نیست. در این میان ظهور مكاتب تحققى یا اثباتى در غرب اندیشه‏هاى جدیدى را نیز در حقوق مطرح ساخت و در میان ایشان عده‏اى بودند كه براى داده‏هاى حسى ارزش فراوان قائل بودند.
طبق گرایش پوزیتویسمى كه مى‏توان آن را حس‏گرایى یا اصالت حس افراطى نامید جاى بحث و پژوهش علمى و یقین‏آور پیرامون مسائل ماوراى طبیعت، باقى نمى‏ماند(12) و یا این‏كه گفته شده‏است:
پوزیتویست‏ها نقطه اتكاى خود را بر ادراك حسى قرار داده‏اند ... و طبق این گرایش هیچ قانون علمى به عنوان یك قضیه كلى و قطعى و ضرورى باقى نمى‏ماند.
البته باید توجه داشت كه اهمیت دادن به ادراكات حسى همیشه در نزد فلاسفه غرب به معناى بى‏توجهى به ادراكات عقلى نیست و فقط پوزیتویست‏ها یك حالت افراطى دارند و گرنه گروهى با پذیرش اصالت حس به ادراكات عقلى در وهله دوم به صورت غیر مستقل (تجرید و تعمیم و تغییر شكل دادن ادراكات حسى) نیز اهمیت مى‏دهند.
اما درباره گرایش‏هاى حس‏گرایى در حقوق این‏چنین گفته شده‏است:
پوزیتویست‏ها بر این پندارند كه حق فقط توسط قانون وضع و جعل مى‏گردد. وَراى قراردادهاى اجتماعى واقعیتى نیست، آن‏چه هست قراردادهایى است كه به وسیله همه مردم یا گروهى معین یا شخصى خاص انجام پذیرد.توجه به حس‏گرایى مفاهیم حقوقى را مفاهیم نسبى مى‏نمایاند و از مطلق‏گرایى در ارزش قواعد حقوقى جلوگیرى مى‏كند. مكتب‏هاى تحققى را كه مبتنى بر حقایق خارجى است به دو دسته تقسیم كرده‏اند:
1 - در مكتب نخست مبناى قواعد حقوق در اراده عمومى و وقایع خارجى است.
2 - به نظر پیروان دسته دوم، منشأ حقوق اراده مقامات صالح دولت است.توجه به حس و حس‏گرایى در حقوق، به دنبال خود نیاز مستقیم این علم به مباحث جامعه‏شناسى را پیش آورد و كار به جایى رسید كه حقوق یكى از شعبه‏هاى جامعه‏شناسى پنداشته شد و متغیرهاى موجود در جامعه به حقوق تسرى پیدا كرد و مكاتب تحققى اجتماعى در حقوق پدید آمد. حقوق از مفاهیم ذهنى صرف فاصله گرفت و با واقعیات خارجى مقایسه شد، چه این‏كه حقوق براى حل مشكلات و رفع و دفع تزاحمات و دعاوى مردم جامعه بود.
اشكالات فراوانى به مكاتب تحققى در حقوق وارد است و مخصوصاً نظریات افراطى گروهى از ایشان و انكار هرگونه واقعیت خارجى، پذیرفته نیست، از طرفى قائل به نسبیت شدن در همه مفاهیم حقوقى حتى در مفاهیمى مثل عدالت و ظلم امرى است كه جاى تأمل فراوان دارد، ولى در عین حال باید توجه داشت، فارغ شدن از هرگونه واقعیت خارجى و توجه نداشتن به ظرف اجتماع و پرداختن به مفاهیم تصورى و تصدیقى صرفاً ذهنى و عقلى در حقوق نیز امرى است كه اگر ضرر آن از حس‏گرایى بیش‏تر نباشد كم‏تر نیست.
پذیرش نظریه‏اى میانه، بدون انكار ادراكات عقلى و مطلق بودن بعضى از مفاهیم، راهى عادلانه به نظر مى‏رسد و به نظر نگارنده مهم‏ترین و در عین حال زیباترین میدان براى یافتن نقش حس و تجربه و واقعیت خارجى در حقوق، بررسى مسائل جامعه‏شناسى حقوق مى‏باشد. در تعریف جامعه‏شناسى حقوق گفته‏اند:
جامعه‏شناسى حقوقى عبارت است از مطالعه واقعیت جامع حقوق كه تعیین كننده انواع حقوق، مقررات و سیستم‏هاى حقوقى است، و نیز بررسى صورت تحقق و تبیین حقوق در پیوندى كه با انواع محیطهاى اجتماعى مربوطه از نظر كاركرد دارد. جامعه‏شناسى حقوق در عین حال به بررسى تغییرات اهمیت حقوق و تغییرات شیوه‏ها (تكنیك‏ها) و آیین‏هاى حقوقى مى‏پردازد، نقش متغیر حقوق‏دانان را در حقوق تعیین مى‏كند و سرانجام به مطالعه تكوینى هم‏آهنگى میان تمایلات گسترش حقوق و عوامل آن در داخل ساخت‏هاى اجتماعى كلى و جزئى مى‏پردازد.(16)
توجه به حس و اثر گذارى گزاره‏هاى خارجى در فقه، تاریخى همراه با افراط و تفریط دارد. عده‏اى با توجه به نیازهاى خارجى و تحولات وتغییرات شرایط، مبنایى مى‏تراشند و حكمى را استخراج مى‏كنند، در نهایت مجبور مى‏شوند نسبیت را در كلیه قواعد حقوقى قبول كرده و بسیارى از ضوابط و روش‏هاى استنباط و منابع فقهى را نادیده بگیرند. نمونه این‏گونه اجتهاد را در طرف‏داران قیاس - به معناى غیر مقبول آن، چنان‏كه گذشت - مصالح مرسله و استحسان مى‏توان دید.
یك حالت تفریط و گریز از واقعیات و تحولات خارجى نیز در استنباطات فقهى وجود دارد، اخبارى‏ها و ظاهرى‏ها و مكتب الفاظ و جمود بر نص‏(17) تقریباً یك روش مشترك را در عدم نظر به واقعیات خارجى داشته‏اند، چنان‏كه پرداختن به مفاهیم ذهنى و دقت‏هاى فلسفى و دخالت عقل در به دست آوردن مفاهیم دقیق بدون توجه به واقعیات خارجى در نزد عده‏اى، حالت تفریط توجه به حس را نشان مى‏دهد؛ به عبارت دیگر، جمود بر نصوص حتى در باب معاملات و تعبد محض نسبت به آن كم وبیش در فقه نیز دیده مى‏شود؛ یعنى، صرف‏نظر از اختلافات اساسى در توجه به حس و عدم توجه به آن در دو مكتب حقوق طبیعى و تحققى در حقوق، همین امر در فقه نیز اتفاق افتاده‏است.در توجه بیش از اندازه به دقت‏هاى عقلى و بى‏مهرى به واقعیات خارجى حقوق‏دانان مى‏گویند:
هر قدر دقت مفاهیم حقوق‏دان بیش‏تر باشد به همان اندازه واقعیت را ناتراشیده‏تر عرضه مى‏كند.(18)
گروهى كه مى‏توان گفت در فقه حد اعتدال را در توجه به محسوسات و عینیات خارجى رعایت كرده‏اند كسانى هستند كه با حفظ منابع و اصول استنباط توجه به زمان و مكان را درفقه لازم دانسته‏اند. بنابراین، اگر مسئله نقش زمان و مكان مطرح است این در خصوص اصل منابع و مصادر تشریع نیست، بلكه به عملیات استنباط مربوط است، چون به اعتقاد ما در نوع استنباطها و به دست آوردن احكام الهى، چه از نصوص قرآنى كه نوعاً در آن‏ها كلیات احكام مورد توجه قرار گرفته است و یا از نصوص حدیثى كه بیش‏ترین احكام شریعت از آن طریق تبیین گردیده‏است، توجه به واقعیت‏هاى موجود زمانى و مكانى امرى ضرورى و اجتناب ناپذیر است.(19)
به نظر ما جایگاه مباحث نقش زمان و مكان در اجتهاد همین مباحث معرفت‏شناسانه روش‏شناسى است و اگر برداشت‏هاى از زمان و مكان با نظریات فلاسفه حقوق تحققى مقایسه و تطبیق شود ثمرات نیكى به دنبال خواهد داشت كه از جمله مى‏توان به این نكات اشاره كرد:
الف - حدود و ثغور مباحث مشخص مى‏شود؛
ب - لوازم هر نظریه در باب زمان و مكان و نقش آن در اجتهاد معلوم مى‏گردد و راه‏هاى رفته‏شده شناخته مى‏شود؛
ج - به دلیل همان لوازم از افراطها و تفریطها در توجّه و عدم توجّه به حسّ‏گرایى جلوگیرى مى‏شود.

3 - جایگاه یقین، ظن و شك
بحث دیگرى كه در روش‏شناسى فقه و حقوق قابل بررسى است، آن است كه فقیه و حقوق‏دان تا چه موقع به عملیات استنباط و اجتهاد خود ادامه مى‏دهند؟ به دلیل همان اختلاف در مبانى و منابع كه بحث آن گذشت مسلماً این سؤال در فقه و حقوق جواب‏هاى متفاوت خواهد داشت. مشكلى كه فقیه دارد آن است كه باید به دنبال حجتى باشد كه بتوان فتوا و نتیجه استنباط خود را به خدا مستند كرده و آن را حكم شرعى و حكم‏الله بنامد، گرچه این كلام برتمام فقه صادق است، ولى حدى كه فقیه بدان قناعت كرده و آن را حجت مى‏نامد متفاوت است و فقهاى امامیه و اهل‏سنت روش‏هاى متفاوت داشته، و در میان خود نیز اختلافاتى دارند، مثل اختلافات بین مشرب‏هاى اخبارى‏گرى و اصولى‏گرى كه كم وبیش تاكنون هم، گرچه بسیار كم‏رنگ، ادامه دارد. اما در حقوق، حقوق‏دان كاملاً فارغ از این مسائل است و همین كه احساس كند نظرش بر طبق مبادى و اصولى كه قبول دارد منطبق است و در خارج مشكلى را حل مى‏كند آن را بیان مى‏نماید و به همین مقدار قناعت مى‏كند.
هم‏چنان كه روشن است جوانب این بحث بسیار گسترده و پر حجم است و ما به خاطر این‏كه بتوانیم با تفكیك این جوانب بخشى از آن‏ها را بررسى كنیم در قسمت‏هایى چند این بحث را ادامه مى‏دهیم:
اول: حدى كه فقیه و حقوق‏دان در آن جا توقف و ابراز نظر مى‏كنند به مبانى كلامى، فلسفى، مفروضات ذهنى و نوع مبانى (مقبولات، مسلمات، بدیهیات، اولیات و تجربیات) بستگى دارد.
اگر به تاریخ فقه و حقوق نظرى بیندازیم خواهیم دید به تبع از مشرب و فكرهاى فلسفى و كلامى، استنتاج‏هاى فقهى و حقوقى متفاوت شده‏است كه مقدارى از آن‏ها را در مقایسه مبانى فقه و حقوق توضیح دادیم. البته ما در كلى بودن این مطلب تردید داریم و آن را به نحو جزئى (قدر متیقن) قبول مى‏نماییم و همین مقدار را در این‏جا اراده مى‏كنیم.
دوم: بسیارى از اصولى‏ها مبناى كار خود را رسیدن به قطع یا ظن معتبرى قرار داده‏اند كه از طرف شارع مقدار نقصى كه تا رسیدن به قطع دارد جبران شود.(20) گرچه در این میان گروهى دیگر مطلق ظن را حجت دانسته و براى آن دلایلى را اقامه كرده‏اند كه از جمله آن دلایل، دلیل انسداد است.
حقوق‏دانان معتقدند نباید این‏گونه اصطلاحات و مفاهیم و دقت‏هاى عقلى وارد حقوق شود و علم عادى یا همان اطمینان را در رسیدن به یك مجهول حقوقى كافى مى‏دانند سؤال ایشان این است:
چرا باید در قلمرو حقوق، یقین فلسفى را به عنوان اصل بپذیریم و آن‏گاه هر چه پیدا كنیم به عنوان استثنایى بر اصل مذكور تلقى كنیم؟ هر عملى اصول مختص به خود دارد، آن‏چه كه در ریاضیات یا طبیعیات، اصل است در علم فقه و حقوق ممكن است نتواند اصل باشد.
همان‏طور كه گفتیم مشكل اصلى فقها، دغدغه انتساب حكم به خدا است، لذا به هر نحو دنبال حجیت آن هستند و این دغدغه در حقوق نیست. از طرفى بعضى از راه‏هاى رفته شده در فقه، در حقوق نیز متداول و مرسوم است، چنان‏كه گفته‏اند:
...گروهى دیگر هرگونه علمى را حجت مى‏دانند، در این نظر ظاهراً در میان قدمایى از فقهاى امامیه و عده‏اى از اهل‏سنت و سایر سیستم‏هاى حقوقى جهان طرف‏دارانى قوى دارد
سوم: تا این‏جا از یقین و ظن معتبر در فقه صحبت كردیم و اجمالاً دیدگاه حقوق را نیز طرح كردیم، اما در زمان شك یا ظنى كه در فقه معتبر نیست فقها به اصولى پناه برده‏اند كه هیچ كاشفیتى از حكم شرع ندارد و به اصطلاح، ادله غیر محرزه از واقع هستند. این اصول یك دستورالعمل است و تكلیف مكلف را بیان مى‏كند. در مورد اصول عملیه، حجیت آن‏ها، كشف از واقع و عدم آن و تفاوت بین هر یك بحث‏هاى زیادى است كه پرداختن به آن‏ها مجالى دیگر را مى‏طلبد. این دستور العمل‏ها شبیه فروض قانونى هستند كه در حقوق از آن بحث شده‏است.
فروض قانونى از ترجمه اصطلاح "Fiction" از متون حقوقى فرانسه به زبان فارسى راه پیدا كرده‏است.
توسل به اصول عملیه در حقوق بسیار كم‏تر از آن مقدارى است كه هم اكنون در فقه امامیه به وسیله بعضى از فقها انجام مى‏گیرد. چنان‏كه گفته شده‏است:
به هر حال فروض قانونى جزء مقررات كم اهمیت هستند، ولى مع‏ذلك در حدود چهار قرن است كه فروض قانونى در فقه امامیه به عنوان اصول عملیه به قدرى در تألیفات مورد توجه واقع شده‏است كه قسمت اعظم علم اصول را فراگرفته، در حالى كه فقهاى عامه و قدماى فقهاى شیعه براى اصول عملیه یا فروض قانونى همان اعتبارى را كه واقعاً استحسان دارد، قائل بودند، و به همان شیوه عمل مى‏كردند كه امروزه در حقوق‏هاى مختلف جهان عمل مى‏شود. تصور این‏كه فروض قانونى و اصول عملیه استحقاق سیطره وسیعى در علم فقه و حقوق را دارند از اغلاط است.(24)
البته باید به یك نكته مهم توجّه داشت كه كاربرد اصول عملیه در فقه در زمانى است كه دلیل محرزى كه كشف از واقع بكند نداشته باشیم، ولى موارد استفاده فروض قانونى در حقوق اعم از مواردى است كه اصلاً اصل قانونى نباشد یا این‏كه قانون‏گذار خواسته‏باشد فرض را بر چیزى خلاف مدلول قانون قرار دهد. لذا ما این دو را با یك‏دیگر مترادف نمى‏دانیم.
4 - روش تفسیر متون
تفسیر قانون را به اعتبار مرجع تفسیر كننده، مى‏توان به سه دسته تقسیم كرد:
- تفسیر قانونى؛
- تفسیر قضایى؛
- تفسیر شخصى.
تفسیر قانونى به دست قوه مقننه انجام مى‏شود؛ یعنى همان مقامى كه قانون‏گذارى كرده‏است خود به تفسیر آن دست مى‏زند و مراد خود را به صورت روشن بیان مى‏كند. گاهى مفاد یك قانون در عمل فاقد قاطعیت و صراحت كافى از كار در مى‏آید، در این صورت قانون‏گذار مى‏تواند به وسیله یك قانون تازه، صراحت و قاطعیت لازم را به قانون اول بدهد.
در بخش سوم كه مباحث قانون‏گذارى و قانون‏گذار در اسلام را توضیح خواهیم داد مشخص مى‏شود كه قانون‏گذارى از آن خدا است و در مواردى به پیامبر اكرم(ص) واگذار شده‏است، در نتیجه تفسیر قانون به معناى فوق در فقه فقط مربوط به خداوند و پیامبر اكرم(ص) مى‏باشد، مگر با شرایط و زمینه‏هایى كه بیان احكام و تفسیر آن در اسلام به دیگران نیز واگذار شده‏است و اما درباره تفسیر قضایى گفته‏اند:
هدف از تفسیر قضایى دو چیز است:
الف - مشخص نمودن مدلول یك متن قانون؛
ب - تعیین حد شمول یك قانون.
تفسیر قضایى در هنگام اجراى قانون به دست قاضى، دادرس، وكیل و... انجام مى‏شود كه در بخش چهارم قدرى درباره آن صحبت خواهیم كرد. این تفسیر براى رفع خصومت در دعواى به وجود آمده، صورت مى‏گیرد و اعتبار آن نیز در حد همان دعواى خارجى است و قابل تسرى به موارد دیگرى نیست مگر به عنوان رویه قضایى كه در مبحث منابع گذشت.
در مقایسه این نوع تفسیر حقوقى با فقه، مى‏گوییم نسبت یك مجتهد با مقلدین خود نسبت یك قاضى است با اصحاب دعوا. هم‏چنان‏كه مدعى و منكر دنبال نظر قاضى هستند مقلدین نیز از مجتهد خود مى‏خواهند كه وى با نظر در كتاب و سنت تكلیف‏شان را روشن كند و هم‏چنان‏كه نظر قاضى فقط در دعواى خارجى متبع و لازم‏الاجرا است نظر مجتهد نیز در غیر از مقلدین خود لازم الاتباع نیست و ... . البته نگارنده به این نكته نیز توجه دارد كه در عین این‏كه نقاط مشتركى وجود دارد در عین حال مقایسه این دو با هم قیاس مع الفارق است، ولى سعى بر آن است كه در این تحقیق تا حد امكان با استفاده از شیوه تطبیقى زمینه تجانس بیش‏ترى براى دو علم مورد نظر به وجود آید. اما در تفسیر شخصى گفته‏اند:
نویسندگان حقوقى نیز، بنا به ذوق و سلیقه خود و مشرب خاصى كه در امور اجتماعى دارند، مواد قانون را تفسیر و رویه قضایى را تجزیه و تحلیل و انتقاد مى‏كنند. این تفسیر جنبه رسمى ندارد و هیچ قاعده حقوقى را ایجاد نمى‏كند، ولى اثر آن در ایجاد قواعد حقوقى انكار ناپذیر است
كلاس‏هاى درس حقوق، جزوه‏هاى اساتید و مباحث ایشان در سر كلاس‏هاى درس مملو از تفاسیرى است كه آن‏ها از متون قانونى كرده‏اند. این مباحث اهمیت علمى فراوان دارد و به صورت مستقیم و غیرمستقیم در تدوین قوانین بعدى و تصحیح افكار حقوق‏دانان و قضات اثرهاى زیادى مى‏گذارد. در واقع حیات حقوق حداقل در بعضى از نظام‏هاى حقوقى به عمق مباحث علمى وابسته است كه در این مرحله انجام مى‏شود.تفسیر شخصى در فقه، روشن‏ترین و بیش‏ترین نقطه اشتراك را با حقوق دارد؛ چه این‏كه كتب و مقالات فقهى، دروس سطح و خارج، مباحثات طلاب در كلاس درس مى‏تواند نمونه واضح و عینى از تفسیر شخصى به حساب آید كه نقش بسیار زیادى در غنا و رشد فقه اسلامى داشته‏است. از مقایسه‏هاى صورى و ظاهرى در فقه و حقوق در باب تفسیر كه بگذریم نكته مهم‏تر آن است كه ببینیم این دو علم چه مبانى و روش‏هایى در تفسیر دارند.
در مبحث مبانى حقوق، قدرى از مكاتب حقوقى سخن راندیم. در این‏جا نیز شایان ذكر است هر مكتب حقوقى به تناسب محتواى آن شیوه‏هاى متفاوت را در تفسیر قانون به معناى اعم آن - رفع ابهام و اجمال و حل موارد سكوت - اتخاذ مى‏كند كه جداى از ویژگى‏ها و صفات دینى، عیناً همان شیوه‏هاى متفاوت در فقه دیده مى‏شود. روش‏هایى كه اخباریه و ظاهریه و مكاتب تحت اللفظى در اسلام براى تفسیر متون استفاده مى‏كردند و تخطى از نص را جایز نمى‏شمردند، عیناً در بعضى از نظام‏هاى حقوقى دیده مى‏شود. ذیلاً بعضى از موارد را ذكر كرده و به تطبیق و مقایسه آن‏ها مى‏پردازیم:
1 - نظریه مكاتب حقوقى طبیعى به طور خلاصه این بود:
انسان داراى حقوقى است كه قواعد آن، مطلق، جامع، همیشگى و همگانى است و با مصالح افراد بشر سازگار است و بنابراین تغییر قانون بى‏مورد است.
بنابراین اگر كسى همه قواعد حقوقى را مطلق انگارد و در دسته پیروان حقوق طبیعى از الهیون و یا عقلیون قرار گیرد تفسیر وى از متون قانونى طریق خاصى دارد -البته اگر این متون مطابق با حقوق طبیعى باشند -. دوره‏اى بر حقوق گذشته‏است كه به علت تأثیرات بیش از حد مكاتب حقوق فطرى، حقوق‏دانان از قوانین تفسیرى مضیّق را ارائه مى‏كردند.
در تعریف این دوره گفته‏اند:
دوره‏اى را كه حقوق به تعبد و جمود بر الفاظ و منظور قانون‏گذار گرایید دوره كلاسیك حقوقى نامیده‏اند.
دوره كلاسیك حقوقى در تفسیر قانون شبیه به روشى است كه مكاتب اخبارى در امامیه و ظاهریه در اهل‏سنت دنبال مى‏كنند.
در مكتب اخبارى استخراج مراد مقنّن از ظاهر عبارت و الفاظ قانون هیچ‏گونه تشریفاتى ندارد. دانستن زبان عربى و نیز ذوق سلیم بس است. مكتب ظاهرى نیز همین‏طور است، در این مكتب‏ها نباید از حدود الفاظ قانون تجاوز كرد.
2 - شیوه تفسیرى كه در بخش قبل گفتیم مورد قبول بسیارى واقع نشد و روش‏هاى دیگرى پیش‏نهاد شد:
از اواخر سده نوزدهم، شیوه پیروان مكتب لفظى به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و روش جدیدى پیش‏نهاد شد كه به موجب آن دادرس با آزادى بیش‏ترى بتواند نیازهاى جامعه را در تفسیر قوانین مورد توجه قرار دهد. به نظر پیروان این مكتب كه تحقیق علمى آزاد نامیده شد قدرت و سلطه واقعى را باید در خود قانون جست‏وجو كرد، نه در كسانى كه به عنوان مقنّن آن را وضع كرده‏اند.
در این دوره رمانتیك حقوق‏دانان در تفاسیر قانون بیش‏تر به وضعیت موجود و ضرورت‏هاى جامعه توجه داشتند و سعى‏شان آن بود كه مراد قانون‏گذار با چیزى كه هم‏اكنون عدالت نامیده مى‏شود تطابق یابد.
این دوره را دوره رمانتیك حقوقى نام‏گذارى كرده‏اند.(33) روشى كه این عده برگزیدند بى‏شباهت با روش اصولى‏هاى امامیه نبود. در واقع بین این دو مكتب تفسیرى وجوه تشابه و افتراقى هست:
1 - هر دو مكتب معتقد به نصوص قانونى هستند به خلاف بعضى از مكاتب حقوقى؛
2 - هر دو تعدّى از نصوص را تا اندازه‏اى جایز مى‏دانند؛
3 - در روش رمانتیك حقوقى تجاوز از مراد مقنّن پذیرفته شده، ولى در مكتب حقوقى امامیه تجاوز از قصد مقنّن به راحتى امكان ندارد و در بعضى موارد غیر ممكن است؛
4 - در روش‏هاى حقوقى بعد از تعدى از نص همین‏كه مفاد به دست آمده با اصول كلى حقوق تطابق داشت حجیت دارد، ولى در روش‏هاى فقهى، فقها به امر دیگرى نیز نیازمندند و آن اثبات حجیت آن مفاد است، یعنى شارع امر به وجوب متابعت كند كه اثبات این حجّیت به طرق مختلف انجام مى‏شود؛ مثلاً:
الف - دلالت آن مفاد قطعى باشد كه به دلیل حجیت‏ذاتى قطع در نزد اصولى‏ها، دیگر نیازى براى اثبات حجیّت نیست؛
ب - گروهى دنبال اثبات حجیت از طرقى مثل مصلحت سلوكیه، متمم جعل و غیره هستند؛
ج - گروهى هم صرف علم عادى (اطمینان) را در امور حقوقى كافى مى‏دانند.
3 - در حقوق اسلامى بعضى از مكاتب سد معتقد به تفسیر آزاد هستند، از طرف‏داران تفسیر آزاد باید از مكاتب ذرایع و مصالح مرسله و استحسان و رأى نام برد. روشى كه این مكاتب دارند به دلیل تعدد مقام قانون‏گذارى، ایجاد هرج و مرج و... در هیچ نظام حقوقى پذیرفته نشده‏است كه قبلاً توضیح آن گذشت، در تأیید روش تفسیرى امامیه گفته شده‏است:
معتدل‏ترین مكاتب تفسیرقانون كه با وضع فرهنگى حقوقى معاصر ما هم وفق مى‏دهد مكتب امامیه است. فرهنگ معاصر جایى براى سد ذرایع و استحسان و مصالح مرسله و قیاسات ظنى (چون قیاس مناسب و شبیه آن) ندارد.
4 - قواعد تفسیرى براى شناخت شقوق مختلف و ارائه راه حل براى آن، از میدان‏هاى مشكل استنباط و تفسیر قانون است كه فقه اسلامى در آن رشد زیادى داشته و به گفته نویسنده «مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام» باید از عمل فقها در این زمینه روزى اقتباس شود. هم‏چنین روش‏هاى تفسیرى به هنگام تعارض احكام شرعى با یك‏دیگر به فقه قوتى خاص بخشیده است كه ما در دیگر سیستم‏هاى حقوقى كم‏تر مى‏بینیم و در این‏جا به جهت اختصار از ذكر آن‏ها خوددارى مى‏كنیم.
نكته قابل ذكر در پایان این بخش آن است كه نتیجه مجموعه فعالیت‏هاى فوق، وضع قانون در حقوق و استنباط حكم در فقه مى‏باشد.
آن‏چه در فقه اتفاق مى‏افتد معمولاً تلازم این دو مرحله است؛ یعنى وقتى مباحث نظرى و تئورى در نزد فقیه تمام شد وى به استنباط لازم رسیده‏است، ولى در حقوق ممكن است مرجع قانون‏گذار هیچ ارتباطى با مجامع علمى و حقوقى كه مسائل این فصل را به سرانجام مى‏رسانند، نداشته‏باشند و چه بسا بسیارى از آرا و نظریات حقوقى بدون ثمره علمى خاصى در لابه‏لاى جزوات و كتب درسى بماند كه البته در هر حال آن مباحث حقوقى در دراز مدت تأثیر خود را بر مجامع قانون‏گذارى خواهند گذاشت.
تقنین فقه، جایگاه فقه در نظام حقوقى كشورهاى مسلمان، و تأثیر و تأثر قواعد حقوقى و فقهى بریك دیگر از مباحث مهمى است كه در بخش آینده این مباحث را پى‏مى‏گیریم.

دسته بندی درختی بانک مقالات